تبليغاتX
هفته بیجار

هفته بیجار

هر چه می خواهد دل تنگت بگو ...

من سربازم

سلام

بالاخره ما هم سرباز شدیم و رفتیم زیر پرچم..

کچل و ابرو کلفت و بیریخت.. اما عوضش مانکن و دلربا..  (به جان حمزه راست میگم) ۱۵ کیلو لاغر کردم..

البته خیالی نیست.. اینم تموم میشه و برمیگردیم.. موهامون بلند میشه.. ابروهامون کمون میشه و قدمون بلند.. فکر کنین اونوقت بریم مهمونیا میترکونیم..

البته اگه اسرائیل بزاره و ما زنده بمونیم.. اگه پادگانمون نترکه و کشته نشیم.. برمیگردیم..

الانم منو حمید و ایمان و اسماعیل و احمد زیر پرچمیم.. احمد داره تموم میکنه و بعد از احمد من بالا خطی بقیه هستم..

صالح و خلیل هم که معاف شدن.. این به خاطر تنگی و اون به خاطر گشادی.. البته قلب و ریه..

در هر حال وقت زیادی ندارم و باید برم تهران.. زودی میام و از این به بعد سعی میکنم هروقت اومدم از خاطرات سربازی بگم.. معمولا هر دو هفته یه بار یا هر هفته میام.. جیگر همتونو خام خام بخورم.. (خب چیکار کنم؟ گوشت گرون شده و ما هم سربازیم و بی پول ) مراقب خودتون باشید.. همتون رو میبوسم.. حتی شما دوست عزیز   هرکی میخواد بگیره.. نمیدونین بوسه گرفتن از سرباز چقدر صواب داره.. جان خانم حسن زاده راست میگم..

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 10:21  توسط Lucky Luke  | 

افشاگری در مورد ف.ر

ف.ر در حال انجام اعمال ناشایست

نام: ف.ر

 

لقب: فرزی خانمArabic Veil

 

علایق: ترانه نازی ناز گل من از رضایا و تو ای اف ام، کرگدن، شتر، گل خر، بن لادن، محمود قضافی، ماشین های وانت تویوتای پر سرعت برای مواقع ضروری..

 

توضیحات: خانم ف.ر علاقه شدیدی به ترانه رضایا(نازی ناز گل من) داشتند و هرزگاهی صدایش را در حیاط پی ان یو بلند میکرد و گوشی خود را بالا میگرفت و به سرعت دور حیاط دانشگاه میدوید تا همگان بتوانند این اثر قدرتمند هنری را بشنوند. از جمله فعالیت های او پخش پوستر تبلیغاتی رضایا در میان دانشجویان و برگزاری تریبونهای مخفی در حمایت از این خواننده غرب زده بود. به طوریکه روزهای متوالی مانتوهائی با عکس بزرگ رضایا میپوشید که با وارد شدن مسئولان حراست دانشگاه به ماجرا، دست از این کار برداشت.

از چپ به راست: س.م    ـ    ف.ر    ـ     همسر گرگ تک چشم (ملکه دالتونها) 

اما پس از گذشت زمان زیادی پرده از اسرار بر افتاد و مشخص شد که زیر پوسته حمایت از رضایا چه اعمال و افکار پلیدی جریان داشت.. در واقع رضایا بهانه ای بیش نبود برای پنهان کردن فعالیت اصلی این متهم که به کار پخش مواد مخدر در دانشگاه میپرداخت. عکسهائی از این مورد در دست است که در زیر لوای پوسترهای تبلیغاتی، بسته ای یک گرمی از کراک را به مشتریان و دانشجوهای زغالی میداد و پول هنگفتی از این راه بدست میاورد. از جمله موادی که به فروش آن دست زده میتوان به کراک، حشیش، کوکائین، تریاک، و یک ماده مخدر که ساخته خودش بود و به اسم فرزابل عرضه میکرد، اشاره کرد.

نامبرده به محض اینکه فهمید تحت نظر است با چهره ای بدل وارد دانشگاه میشد و خود را به شکل مرد در میاورد (با ریش و سبیل) که عکسش را در زیر برایتان میگذارم. اما این کار هم نتوانست صورت مساله را پنهان کند و باز هم لو رفت و دستش رو شده و به خاطر همین پا به فرار گذاشته و هرگز در دانشگاه دیده نشد. به همین خاطر حکم نهائی او به اطلاع همگی میرسد.

ف.ر با آرایشی مردانه برای گمراه کردن ماموران

حکم: هرجا او را یافتید گردن بزنید و در میدان شهر بیاویزید تا عبرتی شود برای همگان.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 0:29  توسط Lucky Luke  | 

حواستون باشه.........

انیشتین میگه:

هیچ تقاطع مکانی و زمانی باقی نمی ماند
مکان همان است اما زمان....دیگر هیچ گاه بر نمی گردد.

 

دوربین های فیلم برداری سونی:

زندگی دکمه بازگشت ندارد

 

من:

امروز روز ۲۳ بهمن ۱۳۸۹ بود روزی که دیگه تکرار نمی شه.حواستون باشه.فردا هم همینطور خواهد بود.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 14:37  توسط H2O  | 

نی نی کوچ کولو

نی نی کوچ کولو

سلام دوستان.حالتون خوفه.منم خوبم، مرسی از احوال پرسیتون.یک سوال دارم ازتون.میونتون با نی نی کوچولوها چطوریه؟ یعنی وقتی می بینیشون یا باهاشون بازی می کنید چه حسی بهتون دست میده؟برای اینکه بتونید این شرایطو تو ذهنتون تجسم کنید عکس یه نی نی نانازو این پایین گذاشتم.بعد دیدنش حس و تصوراتتونو بهم بگید.مرسی.

راستی من که از دیدن این نی نی هیچ وقت سیر نمی شم. از بس خوردنی هستش.موش بخورتت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 18:41  توسط k2  | 

عکس

تا افشاگری های بعدی انجام بشه بر آن شدم که عکسی از مراسم مخفی این گروه در کلبه ای مخفی در کوهستانهای اطراف آمل براتون بزارم.. این عکس توسط جاسوس مخصوص ما به دستمان رسیده است.


bahedlhsuvmpptgrzcm1.jpg

چند نفری که ناخواسته وارد این مهمانی شده بودند در دادگاه مورد عفو قرار گرفتند و از پخش تصاویرشان معذورم..

معرفی افراد حاضر در این تصویر از سمت چپ به راست: گرگ تک چشم. شفسی دالتون. چمرستات. بنفشه

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 22:13  توسط Lucky Luke  | 

شفسی دالتون

مورد چهارم:

نام: ا.ح

لقب: شِفسی دالتون

 

مقام: مدیر امور تفریحی دالتونها و مسئول جور کردن مکان برای جمع شدن دالتونها، به منظور طراحی برنامه های پلید.

 

کلمات رمز مورد استفاده: 1. شِفِس (برگرفته از فیلم "با زوهان شوخی نکنید") 2. صدای بلند عاروق (مهارت خاصی در عاروق زدن با صدای بلند داشت گویا که شیری نعره میکشد)

 

توضیحات: این مجرم مسئول فراهم کردن مکان برای جمع شدن دالتونها و برنامه ریزی کردن برای نقشه های پلیدشان و مسئول تدارک بساط لهو و لعب برای دیگر دالتونها بود.  نوشیدنی مورد علاقه او شِفسی کولا نام داشت که از کشور بیگانه وارد میشد و با خوردن آن نیروی دو چندان برای کارهای سنگین پیدا میکرد.Smiley from millan.net از دیگر کارهای او میتوان به رانندگی مقامات دالتونی و بلوتوث کردن تصاویر و فیلم های تبلیغی دالتونها در سطح شهر اشاره کرد. الطاف و زحمات این عضو گروه همیشه قابل تقدیر برای رئیسشان بود، تا آنجا که نزدیکترین فرد به گرگ تک چشم محسوب میشد و به همین خاطر از امتیازهای زیادی برخوردار بود. علاقه وافر او به ترانه "زلیخا" و "استای بنا" با صدای ح.ش شنیدنیست.. تا آنجا که برای تمامی دالتونها این دو ترانه سرشار از خاطره شد.   تقلبهای او در امتحانات زبانزد است. کمتر کسی به این راز پی برد که او در امتحانات به چه شکلی موبایل را از جیب خود بیرون میاورد و اس ام اسهای رسیده از گرگ تک چشم که جواب تستها بود را میخواند و نمره بالائی کسب میکرد. جادوئی که حتی کریس آنجل از آموختنش به تنگ آمد. ناگفته نماند که گرگ تک چشم به تنها کسی که تقلب میداد شفسی دالتون بود و همین اثباتیست برای امتیازهای ویژه این عضو گروه.

 

دستگیری: سرانجام در روز 5 آبان 1389 پناهگاه شفسی دالتون شناسائی و تحت محاصره قرار گرفت. او تا آخرین لحظات ایستادگی کرد. Gun Toutingپس از ساعتها درهای ورودی شکسته شدند، اما همه چیز دیر شده بود و شفسی دالتون به علت مصرف زیاد شفسی کولا جان باخت.Martini

 

حکم: --------- 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 19:18  توسط Lucky Luke  | 

خلیل دالتون

مورد سوم

نام: خ.ک

لقب: خلال دندون (مشتق شده از خلیل دالتون)

 

مقام: مدیر اجرائی برنامه ها و طراح نقشه های پلید دالتونها و در برخی موارد مجلس گرم کن.

 

کلمات رمز مورد استفاده: @%k^  !$^*  =_\  (به زبان زادگاهشه و ترجمه آن سری هست)

 

توضیحات: نامبرده بیشتر اوقات وظیفه مجلس گرم کنی را بر عهده داشت. در جمع های صمیمی و مجالس عیش و نوش دالتون ها، وسط جمعیت می ایستاد و به بهترین نحو ممکن قر میداد. Happy Danceبهترین قرهای نامبرده زمانی دیده میشد که گرگ تک چشم دستور میداد ترانه "امشب مثل همیشه محشری" رو بزارن. با تمام این وجود این شخص برنامه ریزی های گروه را در نقشه هایشان بر عهده داشت و بهترین استراتژی را در ورود به منطقه قرق کرده ی پسرهای رشته آی تی به کار برد. گرگ تک چشم همواره به او حسادت میکرد و برای تحقیر این عضو، همیشه او را ب.ق صدا میزد. آخرین خبرها نشان میداد که با چند تن از اعضای سابقه دار این باند مخوف، قصد فرار از کشور و اقامت در یکی از کشورهای بیگانه را داشت.  

 

دستگیری: سرانجام در تاریخ 9 بهمن ماه 1389 در حالی که با لباس زنانه در حال قر دادن در خیابان های شهر به مقصد پاتوق بوده توسط مامورین شناسائی و سریعا با حضور به موقع لوک خوش شانس در محله مورد نظر دستگیر شد.

 

حکم: رقصیدن در 5 روز هفته، و هر بار به مدت 15 ساعت در میان زندانیها، به منظور دلزدگی از این عمل قبیح

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 16:25  توسط Lucky Luke  | 

عبدالدالتون

دومین مورد:

نام: ص.ی

لقب: عبدالدالتون (کمر باریک)

مقام: مسیریاب

 کلمات رمز مورد استفاده: 1. بیب، بین، اِنه (این صدا به هنگامی شنیده میشد که گره جدید مسیر را پیدا میکرد) 2. بیب، نین، نیِه (این صدا هنگامی شنیده میشد که مسیر رو برای یافتن گره بعدی اشتباه طی میکرد و سیستم نیاز به عقبگرد داشت)

در تشریح رمزهای بالا، باید گفت که کلمه اول یک بوق برای هشدار میباشد و کلمه دوم (بین یا نین) مشخص میکند که افراد دیگر بیایند یا نیایند. و کلمه سوم (اِنه) که مشخص میکند گره اینجاست و (نیه) که مشخص میکند این نیست و اشتباه کردیم.

توضیحات: از آنجا که نامبرده، بدن باریک و ورزیده ای داشت، در عملیاتهای که نیاز به راهگشائی و گذشتن از روزنه ها و تونلهای تنگ داشت، به کار برده میشد. از جمله کارهای او میتوان به گشایش مسیر مخفی زیر زمینی از کوچه سمت راست دانشگاه به داخل دفتر ریاست و آموزش و دیگر دفاتر و عبور از مسیرهای تنگ حرارتی دانشگاه به منظور ورود به اتاقهای قفل شده و دستکاری در پرونده ها اشاره کرد.

دستگیری: سرانجام در تاریخ 26 آبان 89 در حالیکه مشغول گذشتن از روزنه کلید یک در قفل شده، به منظور خرابکاری و دستکاری در نمره ها بود، به علت تنگی بیش از حد روزنه کلید، در آن گیر کرده و سریعا توسط لوک خوش شانس شناسائی و دستگیر شد.

حکم: یک سال کار اجباری و روزی 10 وعده غذای بدمزه برای چاق شدن، به علت از کار افتادن سیستم مسیریابی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 12:23  توسط Lucky Luke  | 

افشاگری

همونطور که قولشو داده بودم، قراره بعضی از مطالبی که از نگاه خیلی از شما پنهان بوده رو به مرور افشا کنم و دست دالتون های خبیث رو براتون رو کنم تا بدونین این همه سال رو با چه کسانی نشست و برخواست میکردین..

 

اولین مورد:

نام: ا.ر

لقب: گرگ تک چشم

مقام : سرکرده گروه دالتون ها و رهبری چندین عملیات مخفی از جمله: سرقت کیف پول خانم ا.ب و آ.خ، پنچر کردن اتومبیل استاد ق از غیظ دادن نمره کم در درس گرافیک، پرتاب سنگ از خیابان دانشگاه به داخل کلاس ها و چند مورد دیگر..

کلمات رمز مورد استفاده: 1. له بورده یک 2. گرد خیابون 3. فِلَکه 4. گِل بَزه ماشین

توضیحات: نامبرده عادت داشت در توالت با صدای بلند آواز بخواند و در کتابخانه زنگ موبایلش را به صدا در بیاورد. شاید برای شما قابل تصور نباشد که او درس معماری کامپیوتر را به چه شیوه ای پاس کرد. روزی سالن خلوت بود. پنهانی نگاهی کردم و متوجه شدم او و استاد گ.پ در حال حرف زدن هستند. زانوها رو زمین کوفت و گریه زاری کرد. دل استاد هم سوخت و به رحم اومد و اونو برد داخل کلاس 207 و در رو بست. از سوراخ در نگاه کردم. باورم نمیشد. استاد گفت: باید منو رو کولت بگیری و 10 دور دور کلاس بچرخونی.. گرگ تک چشم که بدن نحیفی داشت اما نمره براش مهمتر بود و به خاطر همین جسم 150 کیلوئی استاد رو به دوش کشید و دور کلاس چرخید. هنوز سومین دور رو تمام نکرده بود که زبان به شکوه و شکایت باز کرد و با گریه و زاری میگفت: من غلط کردم استاد، تورو خدا، استاد منو ببخش، به جان امیر حسین من درسمو میخونم از این به بعد، استاد کفشتو واکس میزنم، لباساتو میشورم، جورابتو اتو میکنم.. استاد گ.پ که قلب مهربانی داشت سر دور پنجم پیاده شد و با نمره 18 اونو در درس معماری قبول کرد. از جمله تکنیک های منحصر به فرد او، کج کردن گردن به زاویه 60 درجه به سمت چپ، نسبت به خط عمود بر زمین در هنگام حرف زدن با استاد و یا حرف زدن با خانم آ.خ(مسئول رشته) بود.

دستگیری: سرانجام در تاریخ 19 دی ماه 1389 در حالی که در سایت دانشگاه مشغول عطسه کردن مقابل کامپیوترها برای انتقال ویروس به سیستمهای دانشگاه بود، توسط لوک خوش شانس دستگیر و محاکمه شد

حکم: اعزام به یک اردوگاه کار در اردبیل در تاریخ 1 اسفند 1389

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 19:55  توسط Lucky Luke  | 

ای بوی هر چه گل

سلام.امشب حس خوبی دارم اومدم حسمو باهاتون قسمت کنم,راستش مدتی بود با اینکه نمیخواستم اما یه سری اتفاقا باعث شده بود یه کوچولو خوب نباشم اما با وجود یه دوست خوب تو زندگیم (امیدوارم همیشه برام یه دوست خوب و یه همراه  همیشگی بمونه)دوباره حسای خوبم برگشتن...

در اصل بهونه ای که باعث شد پست بذارم ,این بود که دیدم فضا شعرو شاعری شده منم رفتم کتاب شعرمورد علاقمو(قیصر امین پور) آوردم. به نظر من احساس فوق العاده ای تو شعراش هست و همیشه با خوندن شعراش آرامش خاصی میگیرم....به خاطر همه ی اینا اومدم یکی از شعراش که منم دوسش دارمو براتون بذارم ...

 

این شعرو برای دخترش آیه سروده:

 

بوی بهشت میشنوم از صدای تو

نازکتر از گل است گل گونه های تو

ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من

ای بوی هرچه گل نفس آشنای تو

ای صورت تو آیه و آیینه ی خدا

حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو

صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر

آورده ام که فرش کنم زیر پای تو

رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام

تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو
چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود

ای پاره ی دلم,که بریزم به پای تو

امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من

فردا عصای خستگی ام شانه های تو

در خاک هم دلم به هوای تو میتپد

چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو
همبازیان خواب تو خیل فرشتگان

آواز آسمانیشان لای لای تو

بگذار با تو عالم خود را عوض کنم :

یک لحظه تو به جای من و من به جای تو

این حال و عالمی که تو داری,برای من

دارو ندار و جان و دل من برای تو

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 21:21  توسط lavashak  | 

پابلو نرودا

خوب.. حالا یه بوس به بابائی بدین تا بریم سراغ شعر دوم.. آفرین.. اگه بچه های خوبی باشین به زودی شعرهائی که خودم خوندم و یه موزیک هم پس زمینش کردم رو براتون میزارم..

فعلا با پابلو نرودا حال کنین تا بعد ببینم چی میشه..

قسمتی از شعر:


آزارم نداده‌ای
فقط در انتظارم گذاشته‌ای
آن ساعت‌های دردآور
پر از مارها
زمانی که قلب من باز ایستاد و تن من یخ شد
می دانستم که می آیی

رنجی نبردم عشق من
تنها انتظارت را کشیدم
می دانستم که می آیی
زنی دیگر که دوستم می‌دارد
زاده از زنی که مرا خوش نداشت
با همان چشمان، همان دست‌ها و همان دهان
اما با قلبی دیگر
که در سپیده‌دمان کنار من بود
گویی هماره همان جا بوده
تا برای همیشه با من گام بردارد
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 3:20  توسط Lucky Luke  | 

درود بر دوستای قدیمی

درود بر دوستای قدیمی

حرف نزنین.. حوصله معرفی و از این شرو برا رو ندارم.. همینی که هست..

این فایل رو بگیرین دانلود کنید.. خیلی باحاله.. یکی از اشعار پابلو نرودا هست.. با صدای گرم یه مرد و زمینه ای خیلی آرامش بخش.. آپلود کردم براتون تا لذت ببرین و شبا راحت بخوابین.. به زودی مطالب جالبی در این وبلاگ میزارم.. باشد که خرسند شوید..

 

قسمتی از شعر:

اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی
من نیز تو را از دل می برم
اندک اندک.
اگر یکباره
فراموشم کنی
در پی من نگرد،
زیرا پیش از تو فراموشت کرده ام
اگر توفان بیرق هائی را
که از میان زندگیم می گذرند
بیهوده و دیوانه بخوانی
وسَر آن داشته باشی
که مرا در ساحل قلبم
آنجا که ریشه درآن دوانده ام رها کنی،
به یاد داشته باش
یک روز،
در لحظه ئی،
دست هایم را بلند خواهم کرد
ریشه هایم را به دوش خواهم کشید
در جستجوی زمینی بهتر..
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 0:6  توسط Lucky Luke  | 

زمستان...و شروع دوباره!!!

سلام سلام!!!

ورود دوباره همه را به هفت بیجار تبریک میگم...

از k2 تشکر میکنم به خاطر شروع دوباره...

4 سال از بهترین روزهای زندگیمون تموم شده,شاید اون روزها فکر نمیکردیم که به لحظه های در کنار هم بودن رو صندلی های دانشگاه انقدروابسته باشیم و الان دلامون لک بزنه واسه کلاسو استاد و خاطرات خوب و بدمون....

 خاطرات پر رنگ زیادی داشتیم شاید پررنگ تریناش خاطرات اردوهامون بود ...چه روز های قشنگی بود پر از هیجان و صمیمیت...

برا من این 4 سال سالهای پر فرازو نشیبی بود که درس های زیادی ازش گرفتم چه از درسو کلاس چه از آدمای دورو برم و رفتارهای صادقانه و دوست داشتنی  و بعضی رفتارهای متضاد وخالی از روراستی....

شاید با تموم شدن این سال ها راههای زندگیمون از هم جدا شده و شاید خیلیامون دیگه هیچوقت همو نبینیم اما حداقل برای من اینجوریه که هیچوقت اون روزا و آدمای زشت و زیبای توشو فراموش نمیکنم و همیشه یه دلبستگی به اون روزا و دوستای خوبم دارم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 8:23  توسط lavashak  | 

بهانه ای برای شروع!!!!!!

Salam mohandes,ye sar
 b weblog www.7b.blogfa.com bezan
ta mihane khish ra konim abad.
montazere hozoore shoma dar haftebijar

این اس ام اس ساعت ۱۷:۲۹ امروز به من رسید

از طرف دوست خوبم.باورش نکردم برای همین یک بار دیگه اونو خوندم!!!!!!

هفته بیجار جایی برای درمیون گذاشتن خاطرات مشترکمون.

وجواب اس ام اسو دادم

oh man alan khodam .............. halle

فکر می کنم برای شروع عالی بود.

پس دوباره میام ...................................

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 0:40  توسط H2O  | 

پیوست همون فوق العاده قبلی ...

پیوست همون فوق العاده قبلی ...

سلام دوستای عزیز. تو پست قبلی که اول راجب رازهای پشت پرده خانه ی دانشجویی یوگی و دوستان، چی ببخشید H2O و [L i o] افشاگری کرده بودم، و بعد یک مسابقه راجب اسم اون موجود  وای از پشت صحنه می گن اسمشو نگو.خلاصه همون ... راه انداخته بودم، اولین پاسخو خاله ستاره داده بودکه به جواب درستی اشاره کرده بود (آفرین، صد آفرین، هزار و سیصد آفرین ...) اما مسئولای برگزاری مسابقه دیدن که چون امکانات رفاهی اون خونه فقط برای آقایون طراحی شده، از خاله ستاره بعنوان برنده اصلی تشکر کردن و فرصتو به نفر مذکر بعدی برای یک هفته خوش گذرانی در اون پنت هاوس فوق الذکر شدن.که ناگه مسئولان برگزاری متوجه شدن که مردی مقتدر، آزاد، دلاور با درفش کاویان در دست  برخاسته از ایالت خود مختار واس...( به دلیل مسائل منکراتی بقیش سانسور شد، ببشخید) قیام کردهو پاسخ درستو داده، و برنده جایزه شده.حرف های عدالت خواهانه داش صالح بقدری شیوا و قاطع بود که حیفم اومد فقط تو قسمت نظرات بمونه.واسه همین وظیفه خودش دیدم تا کلام اونو برسینه ی وبلاگ با سیریش بچسبونم تا اونایی هم که گذری میان لذت ببرند.مرسی داش صالح، همیشه خوش باشی

حکیم صالح ی واس.. می گوید:

حکایت میرن آدما، خاطره هاشون، به جا میمونه شده
یادش بخیر چه روز و شبایی معدۀ مارو با همین موجود عجیب پر کردن، حتی یه کاسه ماست هم کنارش نمی گذاشتن، اصلاً یه کاسه چیه تو بگو یه قاشق!!! (نهایت بی انصافی یعنی همین)
یه روزی، یه وقتی، یه جایی، یه کسی، یه چیزی رو به نشونه ی تعارف سمت ما گرفت و فقط یه کلمه گفت: "دیب دمنی" من هم در راستای عمل خیر و خداپسندانه ی ایشون چند تا تخم مرغ محلی آب پز شده گرفتم سمتشونو مثل خودش خیلی خلاصه (البته چیز دیگه ای هم بلد نبودم!) گفتم: "Mahalli Kerk Egg" (راستی چی باید میگفتم؟ درستشLocally Egg بود نه؟!)
اینو گفتم تا نتیجه ی بزرگی که اون روز گرفتمو براتون اثبات کنم. انگار همه ی آدما چه ایرونی چه خارجی، چه کوچیک چه بزرگ، برا یاد گرفتن اسم این موجود عجیب غریب اول باید بگن "دیب دمنی" بعد به مرور زمان بشه سیب زمینی. اصلا من نمی دونم چرا از همون اول فرهنگستان زبان فارسی اسم این موجود رو نذاشت دیب دمنی، هم بانمک تر بود هم ساده تر؛ آخه کجاش شبیه سیبه!!

راستی داش صالح از جایزه صرفنظر کرد و اونو به شخص بعدی که جواب درست بده اهدا کرد.پس بیاید نظر بدید.شما می توانید برنده خوشبخت بعدی ما (تو نهُ ده برو کنار بچه، آها تو) باشید.هر کجا که هستید همیشه خوش باشید،خداحافظ همین حالا ...

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 16:55  توسط k2  |